پست آخر اوهام ...
همیشهترینم پـیـلـاپـو بود.
اين جاهوا شبيه دوراهي رفتن است
اين چشم هاي تب زده سهم تو و من است
اين جا کمي خراب تر از مرز ذهن ها
درگير قصّه هاي شب و دل سپردن است
دارم شبيه وسوسه اي تازه مي شوم
اين دردتوست يا که گناه خود من است؟
هي دود مي شوي جلوي چشم هاي من
شايد دوباره فرصت خوب نديدن است
حالا... فقط يکي دو قدم مانده تا ابد
تا آتشي که از هيجان تو روشن است
باران کمي به شيشه ،ترک... شيشه را شکست
لعنت به هر چه حسّ رمانتيک مردن است!
يک چار پايه تا تب تو باورم کند
سيگار...،پک بزن !که زمان پريدن است...
(نسیبه متاجی) www.pok7.blogfa.com
تولّدچيز عجيبي است
هر سال نا خواسته قد مي کشيم
با کيک
بدون کيک
وکسي لباس هاي ما را کو چک مي کند
هر شب
که بو نبريم
کا سه اي زير نيم کاسه است ...
(سیّده گلناز فندرسکی آیتی) www.havva.blogfa.com
شهر در كوچه هايش پهن مي شود خيابان
به درازي بزرگراهي است براي رسيدن به تو
از ميان كوير پهن مي شوم
توي ماشيني كه سايه اش دراز مي شود
تا شب پهن شود روي كوير
باد خارهارا دست تكان مي داد
و من چون رهبري از ميانشان به جنگ مي روم
با روشن شدن چراغ ماشين شهرت را فتح مي كنم
و با يك بزرگراه افتحار
زباله ات را جمع خواهم كرد ...
(جمال محرّمی) www.moharami.blogfa.com
پنجره درباد
در هياهوي نا گهان
با موهاي افشان
زير اين آسمان سرخ
با زانوان خسته
با هزار غنچه ي گل سرخ مي آيي
دستانت آشفته
در روياهاي نا شناخته
كودكي هايت را لاي روزنامه ي باطله مي پيچي
بامنطق بيهوده
در مانده مي شوي
مرگ هيتلر ، پي نوشته ... تكانت مي دهد
به خود مي آيي
برمي گردي
و زيبا مي شوي...
(یعقوب اوژند)
یک زن ،اتاق،پاکتی از عکس های مرد
یک شعر روی میز،در حال و هوای مرد
زن نامه می نویسد و آیینه می شود
این آینه است روبه روی چشم های مرد
زن،نامه،شعر،آینه،زن رود می شود
یک رود رنگ عشق در جغرافیای مرد
من رود می شوم کمی من زخم می شوم
من زخم های کهنه ام در ردّپای مرد
مستفعلن،مفاعلن،مستفعلن، فعول
آهنگ گریه های من در سطرهای مرد
مرد آمد و سکوت بود امّا زنی نبود
رودی به روی آینه ردّی برای مرد
مرد آمد و سکوت بود و نامه ای که خواند:
من ترک می کنم تو را محبوبم آی مرد!...
(سیّده زبیده حسینی) www.khalvateroshan.blogfa.com
چشمان تو
شهلای
شهر بود
که شب ها شور مرا به شوق می آورد
و مژگان تو قاتلم بودند
که زنده به خون آلود شدم
دود شدم
کنار پای" شیوای" رقّاصه
مهاراجه ی پاک من!
دستان تو عجب هرم تابستان را رقم می زد
و گونه های تو گیلاس ها را
تو را شبیه بودا
نه... بیش تر از آن می پرستمش...
تا این جا...
تو راوی مزخرف من بودی
که شاعرش،رقّاصه اش را حدزد
راوی احمق شعر من که نمی دانی
چگونه دوستم داری
چه قدر دوستم داری
که مرا پر کشیدی
(سعیده خواجوند پور)
آرام رقصيده ايد
شبی از همین شب ها
در کابوس یک واقعه
ستاره ام غذای دیو می شود
مغزم نیمه ی رگ هایی
که نصف النّهار های مبداء شقّه شقّه اش می کنند
کسی با تیشه ای خون چکان
چشمانی برآمده می رسد
با تمام دار و ندارم
می توانم در اندیشه ی کفنی باشم
که عریان نمانم...
(مهدی فداکار) www.avazhaieshekaste.blogfa.com
در دنیا مومن می شوم
گناه می کشم عذاب
آن بالاها
برایم نان و حلوا می پزد
نه جانم
این قطره ها به ما نمی آید
یک وجب
سرت را اگر بیندازی لای این سنگ ها
پایین
آدم ها را نگاه کن
از تمام ایمانم چشم های تورا دارم
"با بازی برگ ها و سایه هایش"
می افتد قطره قطره
لای این سنگ ها
من ...آهای از تو
سرت را به من
لای سنگ هابینداز
ایمان را
قطره
قطره
آدم...
(سمیّه فرّخ نیا) www.inhame.blogfa.com
بيااي آنکه با يادت شب و روزم چراغان شد
منم باغ خزان ديده که با دستت بهاران شد
دمادم خلوتم سرشار استغناي چشمانت
و باز اين طرح رويايي سراسر غرق باران شد
به فکر گم شدن بودم در اين انبوه تنهايي
که از سمت شکيبايي نگاه تو نمايان شد
تو آن نيلوفري هستي که درد بازوان من
ازآن روزي که پيچيدي به جانم – زود درمان شد
طلوعت خوب يادم هست از شرق غزل هايم
که خورشيد از حضور تو ميان ابر پنهان شد
قسم بر عشق با يلداترين احساس مي گويم
بيا اي آنکه با يادت شب و روزم چراغان شد...
(سیّده زهرا حجازی)www.navayeneyriz.blogfa.com
و خطّ خون غرقه ای که رفته تا به دورها
صدای جیغ،دست و پا و مرگ هم به زور ها؟
تمام شد؟چه حیف ...من که تازه چرت نور زد
دوباره زیر صندلی که تنگ عین گورها-
ی جفت هم،سکوت ،شب ،همیشه زجر می کشی
تو از صدای جیغ و مشت تو شرور ،حا-
ل من وخیم... رفته یا صدای پا به گوش من
که مرگ ضجّه می کشد به خون شب سمورها
و دست و پای بی ثمر که غرق فیلم له شدی
نفس نقس نفس بزن به زورها "به زورها"
و مرد که نشسته بین قبرهای مه زده
و زن که مه تنیده سرد و بی عبور ،حا-
صلی ندارد و تو تیره دست و پات هم
تمام شد و قبر...تو نشسته بین مورها
و آتشی، زنی که دود و جیغ می شود کمک
که تو زغال می شوی میان سرد گورها...
(آتنا کوچکی) www.cona.blogfa.com
حتّی سکوت وقت ندارد نگاه هم
منها کنیم زمزمه ی حجم راه هم
دیگر برای دیدن شب دیر می شود
ته می کشید ثانیه ی حجم ماه هم
یک نردبان ، یک آینه ، یک خطّ ماهتاب
رشدی به قدّ تا به خدا،آه- آه هم
مردی شبیه زن که دلش گریه، گریه- های
شاید ولی تجسّم فکری... گناه هم
باعث شود که ما همه جا بی خبر زهم
باشیم خسته در دو لب پرتگاه هم
دیگر تمام شد نفسم باز ، باز هم
نت نا شکسته مانده و بی سرپناه هم...
(سمانه مهدوی عمّارلویی) www.mastaaane.blogfa.com
گفتم :"بگو"
سکوت کرد و رفت!
و من
هنوز...
گوش می کنم...
(ولی اللّه پاشا) www.zanoosi.blogfa.com
صیّاد دام را به کناری برد ، شن توی گوش هام پر است انگار
هی لب،لب،لب،تکان دادم ...این آبشش که می کشدم این بار
آن روزها که کودک تر بودم ،کودک دلش به حال دل من سوخت
قلّاب را کشید و رهایم کرد،در آب های راکد و کش دار
در رود جا گذاشت پولک هام ...خرچنگ های هرزه کنار من
من خسته از تعفّن رودی که باید او مرا ببرد این بار
رودی که با خودش مرا تا تو،تا تو که موج بود و غروب و من
من بودم و پری دریایی،من بودم و صدف ولی...یک بار
یک سایه ی وسیع مرا جان داد یک سایه ای شبیه ...نمی دانم
دریا برام رود شدومن هم پر بودم از پری و صدف ...تکرار-
من گول چشم های تورا خوردم گفتم که شانه هات مرا دارند
نزدیک تر شدم که به آغوشت دستت که ریخت روی سرم آوار
صیّاد دام را به کناری برد زن چشم هاش خسته و تنها بود
زن خسته بود از همه ی ماهی از رخت چرک،پولک...انگار
ساحل پراز گوش ماهی بودمن توی گوش هام پراز شن بود
من گول چشم های تورا خوردم این آبشش که کشت مرااین بار...
(نفیسه بالی) www.katani38.blogfa.com
از کابوس های شبانه ی تو بود که شروع شدم
بی هیچ بوسه ای
خیس
سر از پای تو برنمی داشتم
من خیس بودم
گرم خیس
باید بودی و می دیدی که
خون راه می رفت از جای بوسه هایت
روی گونه هایم
تا پایین یک حفره ی استخوانی بی گوشت
تا پایین یک حفره ی استخوانی بی گوشت باز برای مکیدن
و بسته برای مکیده شدن
نه ندیدی
تو هیچ وقت
حتّی کابوس های مرا
که از تو شروع می شد...
(زهرا نصرالّهی)
به ترانه ای کوتاه
فریبم ده
آن گاه
با یک نی کوتاه ساندیس
خونم را بنوش...
(پیمان دانا سرشت) www.pymandana.persianblog.ir
تصویر رقص یک زن عریان کشیده شد
نقّاشی عجیب و پریشان کشیده شد
یک جسم سرد،خالی از احساس ،بی غرور
نازن،کریه،زشت بدین سان کشیده شد
نقّاش شعر، چشم خودش خیس می شود
یک جفت چشم آبی گریان کشیده شد
حالا به روی فرش و در ذهن شعر من
طرح گلی درون بیابان کشیده شد
یک گل ،غریب توی بیابان و بی نصیب
از قطره ها و شرشر باران کشیده شد
ناگاه نام تو ،نام تو را ذکر می شوم
نام تو روی صورت بی جان کشیده شد
با صوت دل نشین صدایت درون شعر
سجّاده های پهن فراوان کشیده شد
بوی نیاز عشق دو رکعت به یاد دوست
بوی اذان تلاوت قرآن کشیده شد
راز گلی که سرخ به شعرم نشسته است
یا آن زنی که بی سر و سامان کشیده شد
نام تو میم-سین-ی-ه -...در آن فضا
از حلقه های دود که قلیان کشیده شد
این جا به روی تخت و یک حافظ و سپس
یک فال تلخ تا ته فنجان کشیده شد...
(علی قمی اویلی)
باران که زد
چکمه هایم را خیس کرد
گفتم
هوای خانه دم دارد
نم کشید حتّی
مخفی ترین ضلع جنوبی اتاقم
کفش هایم را
بخشیده ام
به او که مورچه های عاشق راله نمی کرد
فرقی نکرد
چشم های به رگبار نشسته ام
سرمه را بی آبرو کرده اند
سگ هم
پا به این خانه...نه ،
تنبور بزن
تنبور بزن
تنها تر از من سراغ داری؟
آهای
پشت کوچ لشکر سیاهی
خنده هایت به تکریر
مست می لرزند
اشتباه نکن
حضورم به سکته افتاده است
حالا می خندم
روی شانه های خالی ات
نه...اه...
خفه ام کردی
به خدا حیثیت مرگ را به بازی گرفته ای
بس کن
باشد حساب می کنم
در چارچوب بی کسی
نفسم را پرت می کنم
تسلیم
تسلیم
باران هنوز...
می دانم
پابرهنه لیز می خورم
امّا
قول داده
تنگ تر کنار روزهای من بنشیند
قول داده
قول داده...
(ساناز مهرگان) www.pelkhayeankaboot.blogfa.com
وقتی از آفتاب می گذری
و هنوز ردّی نیست تا چشم هایت را پیدا کند
دیگر غروب هم غریب نواز می شود
وتو
هنوز به آفتاب نرسیده
شب می شوی در چشمان جغدهایی که
وارونه خدا را در سقف آسمان پرواز می کنند
این جا آخر دنیاست
مخابره شده از شبکه ی عنکبوتی وب
دیگر زمین باید کوله بارش را جمع کند
محاصره شده در تارهای عنکبوتی وب...
این جا
سایه ی آفتاب را
با تیر می زنند
جغدهایی که با چشمانی عنکبوت زده
فقط شب می بینند
این جا آخر زمان است...
(پریسا کریمی)
کلاغی این چنین هرگز به بازویش نشد نزدیک
کسی هرگز چنین تاراج خود را سهم باران کرد
که من در مزرعه کاه تنم را می کنم تفکیک؟!
که شرم چش سفید دم سیاه آری نجاست دا-
-رد این جسمی که رگ های غمش را می زند خون میک
و حالا دم کنید ای مردم صابون صفت باشد
که من پایم فلج صد در صد و چشمم چنین تاریک
واز شب مانده دانگی بین شش دانگ صدای مرگ
و مرگی این چنین از بازوان خسته ام باریک-
-تر، تر، تر شد از باران شالی شرم وامشب لیک
متر سک می کند امشب تفنگ خسته را شلیک...
مرداد چسبيده به خنكاي ملافه
صبح خوابم ميماند
كوچه ها وخيابان ها مي پيچند
در سلامِ گرفته ام
كليك مي كنم و احتراماً
كار مي چرخد
روي رمز عبور صندلي
وحروف كليد ميشوند به انگشت هايي
كه مداد را خط زده از حافظهي كلمات
تنهايي ماسيده
روي فنجان قهوه اي
ميز مشت مي كوبد
وكاغذهاي كلافه
اعصاب مچاله شان را امضا مي كنند...
(پروانه دلاور) www.parvanedelavar.blogfa.com
من قاطرم
مادرم اسب نجیبی بود
پدرم خر شد
و عشقش به مادرم تجاوز کرد
_متولّد شدم
حالا مادرم بارکش است
و خر توی دنیا زیاد
نمی دانم پدرم چه می کشد
من عاشق نمی شوم!...
(مهدی حسن زاده) www.oceanrood.blogfa.com
به لیلا بگو هرزه کم تر بگوید
غزل لوث شد چیز دیگر بگوید
بگو از درختی که بر شاخه هایش
کلاغی است شکل کبوتر بگوید
به صف ایستاده اند قدّاره بندان
بگو تا برادر برادر بگوید
برادر!برادر که رفته است مادر!
بگو از دل خون مادر بگوید
بگو تا به خون خواهی اش گر بگیرد
پدر کو که از پشت و خنجر بگوید
بگو درد کوچه تمامی ندارد
اگرچه دو صد باره از سر بگوید
من این قصّه را بارها گفته بودم
دلم خواست یک بار دختر بگوید
ولی نه...نه شایدکه از من برنجد
بگو هرزه ها را مکرّر بگوید...
(مصیّب رضوی زاده)
مانند یک هیولا
روزها را گاز می زنم
"دوست دارم امروز همین طور که هست زیبا باشد"
عصر جمعه
با بی حوصلگی
پس مانده ی هفته های قبل راآب می گیرم
آه
چه قدر حال می دهد
پس از یک نوشیدنی تلخ
کپه ی مرگمان را بگذاریم روی جمعه و دراز بکشیم...
(نریمان رییسی)
از پشت باجه ی بلیط فروشی
شروع می شود
یک مسافر
ایستگاه
یک رهگذر
و یک اتوبوس عشق
کارم به جایی کشیده
که پشت بلیط شعر می نویسم
پشت بلیط شعر می خوانم
و می گریم
پشت بلیطی که هیچ گاه
هیچ گاه...
آخر کدام اتوبوس؟
کدام باجه؟
دنبال بلیط می روم
تمام اسفند را
باجه به باجه
معشوق من با یک بلیط اسفند می آید
خسته می شوم
از صف بلند بلیطی که نیست
یادتان باشد
بدون بلیط
و باز هم بدون بلیط
تو آن طرف شیشه
من این طرف
شیشه اشک می ریخت
اتوبوس رفتنش گرفته بود
اسفند در باجه ها ته کشید
من منتظر بودم
فردا بلیط های جدید می آیند...
(سیّدمهدی موسوی) www.taraneyema.persianblog.ir
تصویر حبس جمجمه در دست های غم
هی می دهد فشار...نه!...پاشیده شد زِهم
من گیجِ درد می شوم از لنز دوربین
از من کنارتر برو نامرد-دست کم
نزدیک من نیا دل من هم گرفته است
(این یک مونو لوگ است ؛ فضا : جایی از حرم)
جرأت نمی کنم که از این در... عقب عقب
می آیم از خودم که به دیوار داده لم
از گریه های های عزایی که گم شدم
یک چادر سیاه در این کادر می کشم...
پایان قسمت اوّل
این جا مشهد است
چادرم را می کشم روی سرم
راه می افتم
کارگردان
دو تا آهو برای گریه کم دارد
پرنده ها
می چرخند
جنازه های زیادی در این حیاط...
تنم بند می شود به غار غار کلاغی
پرنده ها می چرخند
صدای ساییده شدن انگشت ها
دخیل پنجره
سرت را بلند...
نمی توانی
برّه آهو که نیستی-
دو تا چشم کم داری هنوز...
گریه بپاشی روی کاسه های زرد تشنگی ات را
گدایی هم بلد نیستی
التماس دعای این شعر را موکول می کنیم به قسمت های بعد
به نماز ایستاد
و قبله در سجّاده می چرخید
سیاه پوش
قبله را به چشم های من دوخت
...و من به دویدن
- افسار مرا باز کنید
افسار مرا باز کنید
افسار...
مرا عهدی است با جانان ، که تا جان ...
و جانش را کوبید به قبله و رفت
سیاه پوش
همین جا ایستاده
به من نگاه می کند
- نماز بخوانید ؛این مرده به هوش نمی آید که نمی آید
در من
سلّولی است
که قبله دوست ندارد
سلّول پوسیده ای سیاه
ناله هایش را می شنوم
سیاهِ ناله هایش را
بریز !
سلّول بریز !
(دانه می پاشم برای پرنده ها)
خدا خدا نمی کنم که نگاهم کنی
خدا خدا نکنم ... نگاه می کنی؟
کات
صدای من قطع شده
کسی بیرون کادر
_ چادرت رو محکم بگیر دختر !
جمجمه ام
پر از صدای بال پرنده
(ببین چه قدر آسمان نزدیک شده)
صدا
دوربین
حرکت
از فاضلاب می زنم بیرون
در این صحن
دیوار
به عاشقانه های موشی لم داده
که چشم های قشنگی دارم
کارگردان مجاب شده آهوی خوبی خواهم شد
تمام این سطرهای اضافی را می جوم
تا شر قی ترین نقطه ی کاغذ
(کسی لنز دوربین را تمیز می کند ! )
می چرخم
مترسکی که بوی کلاغ می داد
حالا
به فضله های کبوتران تو معتاد شده
السّلام علیک یا...
کدام خورشید را
از کادر می زنم بیرون
برگردیم !...
(سامره اسد زاده) www.finalcut.blogfa.com
از پشت دیروز که رد می شوم
یادم می آید آن وقت ها ...
آه ...
زلال می شوم
چه قدر برایم مهم بود
که زمین جذب می کند
چراغ خانه ی همسایه روشن است
ارتباط بین من ...
کشف زیبایی عناصر
وجود اقیانوس
و تنفّس
چه قدر برایم مهم بود:
چوب کنار پنجره کی خاموش می شود ؟
در کدام جاده راه می روم ؟
فاصله ی من ، شما، چشم هایمان
یادم می آید
توقّعاتم وسیع تر می شد
باید فکر می کردم...
... ......
حالا از روی امروز حرف می زنم
و دیگر چیزی آن قدر مهم نیست
و فرقی نمی کند
صدای باران ، وجود یک دیوار ،
پیوند علاقه ات در من کی رشد می کند؟
کی سبز می شویم ؟ - اصلا...
..... ...... .......
دورم ....
آن قدر که دلت تنگ شود
آن قدر که ....
حالا خود آینده دارد حرف می زند.....
بزرگ شدم
کسی دارد توی چشم های من راه می رود
خیس شده ام
خیس خیس ....
و حالا دارم سعی می کنم
کمی از خودم حرف بزنم
شاید موجودی از جنس واژه های ساده باشم
امّا .... من زنده نیستم
حتّی حرف های ساده ام دیگر
بوی تپش های تازه نمی دهد
چه قدر حیف شده ام...
دارم توی این اتاق
سرد و گرم روزگار را
می چشم ...
(مهدی خرّمی) www.otagh507.blogfa.com
من تمام جغرافیای مدادم را می شناسم
توی کلیسا
روی همین کاغذ
کنار تن میخ شده ی تو
و چشم های گندیده ی من
که دستان بغض کرده را جست و جو می کند
من تمام این زندگی را حرف به حرف می نویسم
توی همین کلیسا
با مدادی به رنگ صلیب
کنار بغض هایم
و تمام بغض هایم را که بشماری به مقصد نمی رسی
من تمام این راه ها را پیاده رفته ام
تمام سنگ هایشان را خورده ام
روی همین کاغذ
با تمام این کلمات
با تمام این کلمات
کنار چشم هایم بلند شده ای و
با من آشنا و منتظر معجزه که شاید
بدون پایانی
به مردن برسی
منم این جا
با جغرافیای جدید
که همه چیز به شکل صلیب
حتّی دستان کودکی که به دنیا آمده و حرف می زند
با نام صلیب
و تو که تمام کودکی ات را بغض می کنی
و من تمام زندگی ام را حرف به حرف
و چشمانی که می بینند
تک تک صلیب های دنیا را
توی همین کلیسا
و چشمانی
که تمام این کلمات را به صلیب می کشند
این کلمات با من آشنایند
و شاید تا مقصد نرسید
شما که تنها فکر می کنید
روی همین کاغذ...
( مهدی فضلی )
آژیر خطر نیست
این زوزه
آژیر خطرنیست
هرچند وضعیّت سرخ باشدو
تو نباشی
بلند صدای جنگ چندم جهانی
من وهمسرم شده باشد
و جیغ آژیری بلند شده باشد
که پناه گاه فرار می کند از من
درآپارتمانی کوچک
جیغ می کشد او
هم چنان
جیغ
آژیر
جیغ
که
شعرنان نیست
ومن فکرمی کنم...
به غلام نانوای محلّمان
فکرمی کنم
بسیار خوشبخت تر است ازمن
بی شعر ، بی قصه
بی حتّی کلمه ای شاید
وهرروزبهترینِ نان هاراسرخ می کند
باعنوان "تقدیم به همسرم"
وهمسرش،حتم دارم
تن ناز ترینِ همسرش
جیغ نمی زند
لبخند می زند
با شاخه ای گل سرخ
این که رد می شودازکنارگوشم
به من برنمی خورد
خمپاره شاید نیست
امّامی تواند ، صدای گذشتن
نخستین بشقابی باشدکه باهم
لبخندرادرآن بخش می کردیم
و حالاپرنده ای شده است
که باکلمات پخش می شود
درهمه جای این متن
پخش می شود باگل سرخ
بی چاره
مجنون که باز هم تنهاشده است
بشقاب چیزگردی است
( اگربدانید )
که درآن کلمات را پیش مهمان ها
گذاشتم
وآن ها کشف کردند
بانگاه هاشان کشف کردند
باسرتکان دادن و
مضحک ترین پوزخند جهان
کشف کردند
امیردیوانه شده است
حتم دارم بعد ازآن شب
ثبت شد نامشان
در کتاب های مکتشفین جهان
کنار کریستف کلمب
که لذّت جاذبه ی زمین را کشف کرد
وبه جای گل سرخ
تقدیم می کنم
خون سرخ پوست هارابه شما
تقدیم می کنم...
این که می شکند ، پخش می شود
بر دیوار
دیوار صوتی نیست شاید
صدای تکّه تکّه شدن لبخند ها
مهمان ها ، سرخ پوست ها
صدای تکّه تکّه شدن لیلی
صدای تکّه تکّه شدن بشقاب پرنده
می تواند باشد
و شاید صدای تکّه تکّه شدن گل هاست
که جیغ شده است
به امتداد آژیر خطر جیغ شده است
و این تمامت بشقاب
بی گل سرخ
که در برابرم احضار می شود
یادگاری از
لبخندها ومهمان ها و
سرخ پوست ها نیست
تصوّری از ابتدای
شمایل لیلی هم نیست
شاید بشقاب
مین ی بوده است بشقاب
که باید خنثی اش می کرد...
انفجارمی شود همه چیز
همه چیزانفجار می شود
همین لحظه شاید
غباری شده است
امیر برطاقچه و
پلاکی بر دیوار و
مجنون
در بشقابی که شکست
همین لحظه و
لیلی تکّه تکّه می شود
با گل سرخ...
(امیر کریمی) www.daratash.persianblog.ir
افتاده است روی همین شاخه ی چنار
یک اتٌفاق ساده ولی دور از انتظار
باور نکرده بود کسی مردن مرا
مادر به هیچ وجه نمی رفت زیر بار
هر روز می نشست کنار همین درخت
با چشم های خیس و نگاهی امیدوار
تقصیر ابر بود که اشک سیاه ریخت
هی روی چتر مادر و هی روی این مزار
چیزی شبیه صاعقه امٌا سیاه و سرد
این خاک های نم زده را می زند کنار
شاید که چتر،صاعقه،یا نه...پرنده ای
پرتاب شد به سمت همین شاخه ی چنار
مادر !قفس بساز و کمی دانه هم بپاش
دیدی که من کلاغ شدم ؟،...قار و قار وقار...
من شعر می نویسم و زن هم به اشتیاق دارد شبیه قبل غذا می پزد و چای در قوری به روی سماور بر آن اجاق قل قل که می کند به زن الهام می شود باید نشست منتظر... بعد اتّفاق افتاد توی چهره ی استخر در حیاط تصویر گر گرفته ی خورشید در محاق شد بیت آخر و زن این شعر محو شد یک قطعه شعر این طرف برگه ی طلاق... ( مصطفی موزانی )
از پنجره ی اتاق من تا تو
یک فاصله ی عجیب امٌا ...تو
انگار که ایستاده ای با من
انگار که ایستاده ام با تو
از پنجره هر چه را ببینی ...خیس:
من،خانه،تمام کوچه،حتٌی تو
پر کرده تمام شیشه ها را ابر
پر کرده تمام شیشه ها را... تو
و شرٌه ی چکٌه چکٌه ی شیشه
یا اشک من است می چکد یا تو
از پنجره ی اتاق من پیداست
رفتند تمام شهر الٌا تو
الٌا تو که هیچ وقت ... امٌا نه
این سایه من است می رود یا تو ؟...
) پیمان شعبانی تبار )
در چهار گوشه ی این زمین مستطیل
این جا من و تو
بچّگی ها
چرخ و فلکی که ما را
بالا پایین بالا پایین تر
الّا کلنگ چشمانت...
چه زود گذشت
هفته و ماه و سال
چرخیدن زمان
می چرخد
لوله
گلوله
توپ می چرخد
چشم می چرخانم
چهارچوبی شده ام روی صندلی چرخ دار
وتو روی چهار پایه عروسک می شوی
تا صورتت را رنگ کنند
پلک هایت سیاه تر از همیشه
گونه هایت برجسته
لب ها یت سرخ
سرخ نشو
تنت بوی شرم گل دارد
سرخ بالا می آورم
چشم می چرخانم
چوب لای چرخ فلک گذاشته اند
چشم می چرخانم
انگار سوار چرخ وفلکم
روی دستان چریک ها تشییع می شوم
چه گوارا!
چه شیرین!..
(نسرین روشن ضمیر) www.tonama.blogfa.com
روی هم رفته
می شود این گونه فرض کرد
که تو دیوانه است
پر از زنجیر بدون حلقه هایی بسته
دیوانه ای که این گونه
دیوانه را تو به تصویر می کشد
مجنونی که در حلقه های
این سطور به بند آمده
و اصلا"میلی به لیلی ندارد
و لیلی میلی به او...
هر چه قدر هم که جنون به سرت بزند
این کلمات وحشی تر از آنند
که بگویند
شما دیوانه است
آری
تو دیوانه است
من دیوانه تر می شود
وحشی تر از تمام کلمات
و همه را به بند می کشد
یا لا اقل به گند می کشد
چهره ی لیلی را
ابروانی با شباهت
به ابروان یک مورچه
لبانی شیرین تر از
تلخی
تو می نویسد
اصلا" انتظار نمی رود
که مجنون آرام بنشیند
وحرفی نزند
زمانی که لیلی به کلّی به گند مبدّل می شود
حالا هر چه که می خواهی بنویس
مهم شاید نباشد
بدون آن که تو کسی را نگاه کند
یا شما که می شنود را سر به راه کند
نیزه به دست بگیر
حمله کن
خون بریز از تو ،از شما
از سر،دهان ،سینه یا پا
نیزه به دست
با لباسی از سربازان خسرو پرویز
که شیرین را به بند کشیده اند
یا لااقل به گند کشیده اند
و اصلا"انتظار می رود که خسرو
ماشینش را همیشه
جلوی حیاط ما سبز کند
سبز سبز که شد تازه می فهمی
می توانی به دوازده امام معتقد باشی
و دوازده روز شاید باشد
که روی این کاغذ کلمات می چرخند ومی گندند
و سبز می شوند
علف های تو باغچه حیاط
پشت ماشین پرویز
که نامه ای را که سبز شده بود
را مثل برگ خشک پاییز پاره می کند
و سربازانش که هنوز
روی فرهاد پاسبانی می دهند
که کوه را بکند
و هر شب به تعداد کنده شده ها
دوباره سنگ می چسبانندروی
سر،سینه،پا
دامنه،میانه،ارتفاع کوه
چسب را تو اگر بردارد
می تواند قسمت های نافرم این متن را
به هم بچسباند
تا مخاطب احساس نکند فکرش را
به گند کشیده ای
بی آن که بداند
فکرش را به بند کشیده ای
با فرم...
(میثم متاجی) www.padnoosh.persianblog.ir