![]() |
![]() |
|
| " انجمن ادبی نوشهر " |
|
کلاغی این چنین هرگز به بازویش نشد نزدیک کسی هرگز چنین تاراج خود را سهم باران کرد که من در مزرعه کاه تنم را می کنم تفکیک؟! که شرم چش سفید دم سیاه آری نجاست دا- -رد این جسمی که رگ های غمش را می زند خون میک و حالا دم کنید ای مردم صابون صفت باشد که من پایم فلج صد در صد و چشمم چنین تاریک واز شب مانده دانگی بین شش دانگ صدای مرگ و مرگی این چنین از بازوان خسته ام باریک- -تر، تر، تر شد از باران شالی شرم وامشب لیک متر سک می کند امشب تفنگ خسته را شلیک...
مرداد چسبيده به خنكاي ملافه صبح خوابم ميماند كوچه ها وخيابان ها مي پيچند در سلامِ گرفته ام كليك مي كنم و احتراماً
كار مي چرخد روي رمز عبور صندلي وحروف كليد ميشوند به انگشت هايي كه مداد را خط زده از حافظهي كلمات تنهايي ماسيده روي فنجان قهوه اي ميز مشت مي كوبد وكاغذهاي كلافه
اعصاب مچاله شان را امضا مي كنند...
(پروانه دلاور) www.parvanedelavar.blogfa.com
من قاطرم مادرم اسب نجیبی بود پدرم خر شد و عشقش به مادرم تجاوز کرد _متولّد شدم حالا مادرم بارکش است و خر توی دنیا زیاد نمی دانم پدرم چه می کشد
من عاشق نمی شوم!...
(مهدی حسن زاده) www.oceanrood.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/01/20ساعت 0:21 توسّط اوهام |
|
|
صفحه ی اوّل پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ی وبلاگ |
اوهام هر 45 روز نو می شد ...
|
| نوشته های قبل |
|
اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|