تبليغاتX
ا و هـا م
" انجمن ادبی نوشهر "

   

شبی از همین شب ها

در کابوس یک واقعه

ستاره ام غذای دیو می شود

مغزم نیمه ی  رگ هایی

که نصف  النّهار های مبداء شقّه شقّه اش می کنند

کسی با تیشه ای خون چکان

چشمانی برآمده می رسد

با تمام دار و ندارم

می توانم در اندیشه ی کفنی باشم

که عریان نمانم...

(مهدی فداکار) www.avazhaieshekaste.blogfa.com

 

 

در دنیا مومن می شوم

گناه می کشم عذاب

آن بالاها

برایم نان و حلوا می پزد

نه جانم

این قطره ها به ما نمی آید

یک وجب

سرت را اگر بیندازی لای این سنگ ها

پایین

آدم ها را نگاه کن

از تمام ایمانم چشم های تورا دارم

"با بازی برگ ها و سایه هایش"

می افتد قطره قطره

لای این سنگ ها

من ...آهای از تو

سرت را به من

لای سنگ هابینداز

ایمان را

قطره

قطره

آدم...

(سمیّه فرّخ نیا)   www.inhame.blogfa.com

 

  

بيااي آنکه با يادت شب و روزم چراغان شد

منم باغ خزان ديده که با دستت بهاران شد

دمادم خلوتم سرشار استغناي چشمانت

و باز اين طرح رويايي سراسر غرق باران شد

به فکر گم شدن بودم در اين انبوه تنهايي

که از سمت شکيبايي نگاه تو نمايان شد

تو آن نيلوفري هستي که درد بازوان من

ازآن روزي که پيچيدي به جانم – زود درمان شد

طلوعت خوب يادم هست از شرق غزل هايم

که خورشيد از حضور تو ميان ابر پنهان شد

قسم بر عشق با يلداترين احساس مي گويم

بيا اي آنکه با يادت شب و روزم چراغان شد...

(سیّده زهرا حجازی)www.navayeneyriz.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 0:24  توسّط اوهام |