![]() |
![]() |
|
| " انجمن ادبی نوشهر " |
|
اين جاهوا شبيه دوراهي رفتن است اين چشم هاي تب زده سهم تو و من است اين جا کمي خراب تر از مرز ذهن ها درگير قصّه هاي شب و دل سپردن است دارم شبيه وسوسه اي تازه مي شوم اين دردتوست يا که گناه خود من است؟ هي دود مي شوي جلوي چشم هاي من شايد دوباره فرصت خوب نديدن است حالا... فقط يکي دو قدم مانده تا ابد تا آتشي که از هيجان تو روشن است باران کمي به شيشه ،ترک... شيشه را شکست لعنت به هر چه حسّ رمانتيک مردن است! يک چار پايه تا تب تو باورم کند سيگار...،پک بزن !که زمان پريدن است... (نسیبه متاجی) www.pok7.blogfa.com
تولّدچيز عجيبي است هر سال نا خواسته قد مي کشيم با کيک بدون کيک وکسي لباس هاي ما را کو چک مي کند هر شب که بو نبريم کا سه اي زير نيم کاسه است ... (سیّده گلناز فندرسکی آیتی) www.havva.blogfa.com
به درازي بزرگراهي است براي رسيدن به تو از ميان كوير پهن مي شوم توي ماشيني كه سايه اش دراز مي شود تا شب پهن شود روي كوير باد خارهارا دست تكان مي داد و من چون رهبري از ميانشان به جنگ مي روم با روشن شدن چراغ ماشين شهرت را فتح مي كنم و با يك بزرگراه افتحار زباله ات را جمع خواهم كرد ... (جمال محرّمی) www.moharami.blogfa.com
در هياهوي نا گهان با موهاي افشان زير اين آسمان سرخ با زانوان خسته با هزار غنچه ي گل سرخ مي آيي دستانت آشفته در روياهاي نا شناخته كودكي هايت را لاي روزنامه ي باطله مي پيچي بامنطق بيهوده در مانده مي شوي مرگ هيتلر ، پي نوشته ... تكانت مي دهد به خود مي آيي برمي گردي و زيبا مي شوي... (یعقوب اوژند)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/20ساعت 0:1 توسّط اوهامـ |
|
|
صفحه ی اوّل پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ی وبلاگ |
اوهامـ هر 45 روز نو می شد ...
|
| نوشته های قبل |
|
اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|