تبليغاتX
ا و هـا م -
" انجمن ادبی نوشهر "

 

                                                 

از پنجره ی اتاق من تا تو

 

یک فاصله ی عجیب امٌا ...تو

 

انگار که ایستاده ای با من

 

انگار که ایستاده ام با تو

 

از پنجره هر چه را ببینی ...خیس:

 

من،خانه،تمام کوچه،حتٌی تو

 

پر کرده تمام شیشه ها را ابر

 

پر کرده تمام شیشه ها را... تو

 

و شرٌه ی چکٌه چکٌه ی شیشه

 

یا اشک من است می چکد یا تو

 

از پنجره ی اتاق من پیداست

 

رفتند تمام شهر الٌا تو

 

الٌا تو که هیچ وقت ... امٌا نه

 

این سایه من است می رود یا تو ؟...

 

) پیمان شعبانی تبار )

 

  

 

 

 

 

 چشم می چرخانم

 

در چهار گوشه ی این زمین مستطیل

 

این جا من و تو

 

بچّگی ها

 

چرخ و فلکی که ما را

 

بالا پایین بالا پایین تر

 

الّا کلنگ چشمانت...

 

چه زود گذشت

 

هفته و ماه و سال

 

چرخیدن زمان

 

می چرخد

 

لوله

 

گلوله

 

توپ می چرخد

 

چشم می چرخانم

 

چهارچوبی شده ام روی صندلی چرخ دار

 

وتو روی چهار پایه عروسک می شوی

 

تا صورتت را رنگ کنند

 

پلک هایت سیاه تر از همیشه

 

گونه هایت برجسته

 

لب ها یت سرخ

 

سرخ نشو

 

تنت بوی شرم گل دارد

 

سرخ بالا می آورم

 

چشم می چرخانم

 

چوب لای چرخ فلک گذاشته اند

 

چشم می چرخانم

 

انگار سوار چرخ وفلکم

 

روی دستان چریک ها تشییع می شوم

 

چه گوارا!

 

چه شیرین!..

  

(نسرین روشن ضمیر)  www.tonama.blogfa.com

 

 

 

 

 

  

روی هم رفته

 

می شود این گونه فرض کرد

 

که تو دیوانه است

 

پر از زنجیر بدون حلقه هایی بسته

 

دیوانه ای که این گونه

 

دیوانه را تو به تصویر می کشد

 

مجنونی که در حلقه های

 

این سطور به بند آمده

 

و اصلا"میلی به لیلی ندارد

 

و لیلی میلی به او...

 

هر چه قدر هم که جنون به سرت بزند

 

این کلمات وحشی تر از آنند

 

که بگویند

 

شما دیوانه است

 

آری

 

تو دیوانه است

 

من دیوانه تر می شود

 

وحشی تر از تمام کلمات

 

و همه را به بند می کشد

 

یا لا اقل به گند می کشد

 

چهره ی لیلی را

 

ابروانی با شباهت

 

به ابروان یک مورچه

 

لبانی شیرین تر از

 

تلخی

 

تو می نویسد

 

اصلا" انتظار نمی رود

 

که مجنون آرام بنشیند

 

وحرفی نزند

 

زمانی که لیلی به کلّی به گند مبدّل می شود

 

حالا هر چه که می خواهی بنویس

 

مهم شاید نباشد

 

بدون آن که تو کسی را نگاه کند

 

یا شما که می شنود را سر به راه کند

 

نیزه به دست بگیر

 

حمله کن

 

خون بریز از تو ،از شما

 

از سر،دهان ،سینه یا پا

 

نیزه به دست

 

با لباسی از سربازان خسرو پرویز

 

که شیرین را به بند کشیده اند

 

یا لااقل به گند کشیده اند

 

و اصلا"انتظار می رود که خسرو

 

ماشینش را همیشه

 

جلوی حیاط ما سبز کند

 

سبز سبز که شد تازه می فهمی

 

می توانی به دوازده امام معتقد باشی

 

و دوازده روز شاید باشد

 

که روی این کاغذ کلمات می چرخند ومی گندند

 

و سبز می شوند

 

علف های تو باغچه حیاط

 

پشت ماشین پرویز

 

که نامه ای را که سبز شده بود

 

را مثل برگ خشک پاییز پاره می کند

 

و سربازانش که هنوز

 

روی فرهاد پاسبانی می دهند

 

که کوه را بکند

 

و هر شب به تعداد کنده شده ها

 

دوباره سنگ می چسبانندروی

 

سر،سینه،پا

 

دامنه،میانه،ارتفاع کوه

 

چسب را تو اگر بردارد

 

می تواند قسمت های نافرم این متن را

 

به هم بچسباند

 

تا مخاطب احساس نکند فکرش را

 

به گند کشیده ای

 

بی آن که بداند

 

فکرش را به بند کشیده ای

 

با فرم...

  

(میثم متاجی)  www.padnoosh.persianblog.ir

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/20ساعت 3:15  توسّط اوهام |