تبليغاتX
ا و هـا م -
" انجمن ادبی نوشهر "

 

تصویر حبس جمجمه در دست های غم

 

هی می دهد فشار...نه!...پاشیده شد زِهم

 

من گیجِ درد می شوم از لنز دوربین

 

از من کنارتر برو نامرد-دست کم

 

نزدیک من نیا دل من هم گرفته است

 

(این یک مونو لوگ است ؛ فضا : جایی از حرم)

 

جرأت نمی کنم که از این در... عقب عقب

 

می آیم از خودم که به دیوار داده لم

 

از گریه های های عزایی که گم شدم

 

یک چادر سیاه در این کادر می کشم...

 

 

 

پایان قسمت اوّل

 

 

این جا مشهد است

 

چادرم را می کشم روی سرم

 

راه می افتم

 

کارگردان

 

دو تا آهو برای گریه کم دارد

 

پرنده ها

 

می چرخند

 

جنازه های زیادی در این حیاط...

 

    

تنم بند می شود به غار غار کلاغی

 

پرنده ها می چرخند

 

صدای ساییده شدن انگشت ها

 

دخیل پنجره

 

سرت را بلند...

 

نمی توانی

 

برّه آهو که نیستی-

 

دو تا چشم کم داری هنوز...

 

گریه بپاشی روی کاسه های زرد تشنگی ات را

 

گدایی هم بلد نیستی

 

التماس دعای این شعر را موکول می کنیم به قسمت های بعد

 

 

به نماز ایستاد

 

و قبله در سجّاده می چرخید

 

سیاه پوش

 

قبله را به چشم های من دوخت

 

...و من به دویدن

 

- افسار مرا باز کنید

 

افسار مرا باز کنید

 

افسار...

 

مرا عهدی است با جانان ، که تا  جان ...

 

و جانش را کوبید به قبله و رفت

 

من درد را میان چشم هایم

 

سیاه پوش

 

همین جا ایستاده

 

به من نگاه می کند

 

- نماز بخوانید ؛این  مرده به هوش نمی آید که نمی آید

 

در من

 

سلّولی است

 

که قبله دوست ندارد 

 

سلّول پوسیده ای سیاه

 

ناله هایش را می شنوم

 

سیاهِ ناله هایش را

 

بریز !

 

سلّول بریز !

 

(دانه می پاشم برای پرنده ها)

 

خدا خدا نمی کنم که نگاهم کنی

 

خدا خدا نکنم ...  نگاه می کنی؟

 

 

 کات

 

صدای من قطع شده

 

کسی بیرون کادر

 

_ چادرت رو محکم بگیر دختر !

 

جمجمه ام

 

 پر از صدای بال پرنده

 

(ببین چه قدر آسمان نزدیک شده)

 

  

صدا

 

دوربین

 

حرکت

 

از فاضلاب می زنم بیرون

 

در این صحن

 

دیوار

 

به عاشقانه های موشی لم داده

 

که چشم های قشنگی دارم

 

کارگردان مجاب شده آهوی خوبی خواهم شد

 

تمام این سطرهای اضافی را می جوم

 

تا شر قی ترین نقطه ی کاغذ

 

(کسی لنز دوربین را تمیز می کند ! )

 

می چرخم

 

مترسکی که بوی کلاغ می داد

 

حالا

 

به فضله های کبوتران تو معتاد شده

 

السّلام علیک یا...

 

کدام خورشید را

 

از کادر می زنم بیرون

 

برگردیم !...

  

(سامره اسد زاده) www.finalcut.blogfa.com

 

 

 

 

 

از پشت دیروز که رد می شوم

یادم می آید آن وقت ها ...

آه ...

زلال می شوم

چه قدر برایم مهم بود 

که زمین جذب می کند

چراغ خانه  ی همسایه روشن است

ارتباط بین من ...

کشف زیبایی عناصر  

وجود اقیانوس

و تنفّس 

چه قدر برایم مهم بود:

چوب کنار پنجره  کی خاموش می شود ؟

در کدام جاده راه می روم ؟

فاصله ی من ،  شما،  چشم هایمان

یادم می آید    

 توقّعاتم  وسیع تر می شد

باید فکر می کردم...

...        ......

حالا از روی امروز حرف می زنم

و دیگر چیزی   آن قدر مهم نیست

و فرقی نمی کند 

صدای باران ،    وجود یک دیوار ،

پیوند علاقه ات در من کی رشد می کند؟

کی سبز می شویم ؟      -   اصلا...

.....       ......       .......

دورم ....

آن قدر که دلت تنگ شود

آن قدر که ....

حالا خود آینده دارد حرف می زند.....

بزرگ شدم

کسی دارد توی چشم های من راه می رود

خیس شده ام      

خیس  خیس  ....           

و حالا دارم سعی می کنم

کمی از خودم حرف بزنم

شاید موجودی از جنس واژه های ساده باشم

امّا ....     من زنده نیستم

حتّی حرف های ساده ام دیگر

بوی تپش های تازه نمی دهد

چه قدر حیف شده ام...

دارم توی این اتاق

سرد و گرم روزگار را    

می چشم ...              

(مهدی خرّمی)   www.otagh507.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

من تمام جغرافیای مدادم را می شناسم

 

توی کلیسا

 

روی همین کاغذ

 

کنار تن میخ شده ی تو

 

و چشم های گندیده ی من

 

که دستان بغض کرده را جست و جو می کند

 

من تمام این زندگی را حرف به حرف می نویسم

 

توی همین کلیسا

 

با مدادی به رنگ صلیب

 

کنار بغض هایم

 

و تمام بغض هایم را که بشماری به مقصد نمی رسی

 

من تمام این راه ها را پیاده رفته ام

 

تمام سنگ هایشان را خورده ام

 

روی همین کاغذ

 

با تمام این کلمات

 

با تمام این کلمات

 

کنار چشم هایم بلند شده ای و

 

با من آشنا و منتظر معجزه که شاید

 

بدون پایانی

 

به مردن برسی

 

منم این جا

 

با جغرافیای جدید

 

که همه چیز به شکل صلیب

 

حتّی دستان کودکی که به دنیا آمده و حرف می زند

 

با نام صلیب

 

و تو که تمام کودکی ات را بغض می کنی

 

و من تمام زندگی ام را حرف به حرف

 

و چشمانی که می بینند

 

تک تک صلیب های دنیا را

 

توی همین کلیسا

 

و چشمانی

 

که تمام این کلمات را به صلیب می کشند

 

این کلمات با من آشنایند

 

و شاید تا مقصد نرسید

 

شما که تنها فکر می کنید

 

روی همین کاغذ...

                              

( مهدی فضلی )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/20ساعت 1:58  توسّط اوهام |